شایلیشایلی، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

شایلی عشق مامان

مامان کم حواس!!

امروز بر حسب اتفاق یادم اومد که این صفحه رو باز کرده بودم!!! چه مامان خوش حواسی. خیلی اهل نوشتن نیستم ولی دلم میخواد برات بنویسم که بدونی چه روزهای سختیو بدون بودن با تو میگذرونم. دلم میخواست خونه بودنم و کار نمیکردم ولی خب نمیشه.  شما هم که حسابی دختر مامان مرجان شدی. باید یه لیست از کلماتی که میگی بنویسم. البته که شما جملات سه کلمه ای میگی ولی اینارو بامزه میگی: بسی (بستنی) بتین (متین) مولمولی (مروارید) آموش (خاموش) اوشن (روشن) آبی (رنگ ابی و "اون یکی") ابا (فریبا) کلی هم جمله میگی که غلط توش نیست.  مامی جونم خیلی دوست دارم. فقط میخوام اینو بدونی و از اینکه کمتر پیشتم ازت معذرت میخوام.   اوست دارم (به...
18 شهريور 1392

اولین لحظات با تو بودن

مامانی عزیزم ، هنوز هر وقت بهت نگاه می کنم از خودم می پرسم آیا تو واقعاً ماله منی؟ دارم خواب می بینم یا واقعیت؟؟ وقتی بردنم بخش همه اومدن دیدنم و تبریک گفتن...مامانی پاهاشو احساس نمی کرد و خیلی حسه عجیبی بود...دایی بهرام و خاله که داشت فیلم تولدتو نگاه می کردند!! باب هم دنباله کارا بود. وقتی آوردنت پیشم بیدار بودی...گذاشتنت که شیر بخوری...عزیزم همچین دو لوپی می خوردی که انگار تا حالا گشنه بودی شکموووو!! بعد هم که دیگه همه اومدن پیشم و من تو رو کمتر دیدم تا عصر ... از همون اول آروم خوابیدی پیشم ...   فرشته من زمینی شد.
3 مرداد 1391

وقتی مامان نی نی دار شد

امروز بطور کاملا اتفاقی اینجا رو کشف کردم و چه اتفاق خوبی. با اینکه امکان داره خیلی چیزهایی رو که دوست داشتم از خاطرم کمی - بسیار کمی کمرنگ شده باشه ولی باز هم از اینجا به بعد میتونم ثبتشون کنم.  می خوام این وبلاگ هدیه بدم به عشق زندگیم ، شایلی عزیزم در روز تولد 18 سالگیش.   خوب ... از اولش شروع کنم بهتره ... مامان خانم که بنده باشم 29 سالم بود ... 6 سال بود که منو بابا ازدواج کرده بودیم ... مامان مرجان و مامان شادی همش می پرسیدن که کی قراره مامان بزرگ بشن.منم میگفتم حالا نه!! آخر زمستان بود که فهمیدم باردار شدم، پیش آقای دکتر کاوه مقاره ای رفتیمو اونم سونو داد برای بعد از عید 1390. مامان و بابا عید رفتند شمال. مامی کلی خست...
3 مرداد 1391
1